تبليغاتX

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
فونت زيبا ساز
اشک عشق

اشک عشق

عشقی

داستان کوتاه بامزه

داستان عتیقه فروش و مرد روستایی

یک نفر عتیقه فروش به منزل روستایی ساده ای وارد شد. دید تغار قدیمی نفیسی دارد

 و در آن گوشه افتاده

 

 است و گربه ای در آن آب می خورد. ترسید اگر قیمت تغار را بپرسد روستایی ملتفت

 مطلب شود و قیمت

 گزافی طلب کند.


پس گفت : عمو جان چه گربه ی قشنگی داری ! آیا حاضری آن را به من بفروشی ؟

روستایی گفت : چند می خری؟


گفت : هزار تومان.


روستایی گربه را در بغل عتیقه فروش گذاشت و گفت : خیرش را ببینی.

 

عتیقه فروش پیش از آنکه از خانه روستایی می خواست بیرون برود ، با بی اعتنایی

 ساختگی گفت : عمو جان

 این گربه ممکن است در راه تشنه شود ، خوب است من این تغار را هم با خود ببرم.

 قیمتش را هم حاضرم

 بپردازم.


روستایی لبخندی زد و گفت : تغار را بگذارید باشد ؛ چون که بدین وسیله تا به حال

۵ گربه را فروخته ام!

                          

+نوشته شده درسه شنبه 1391/01/15 ساعت 17:18 با دست خط رز |


سال نو مبارک

 
 
 
باز هفت سين سرور


ماهي و تنگ بلور


سکه و سبزه و آب


نرگس و جام شراب


باز هم شادي عيد


آرزوهاي سپيد


باز ليلاي بهار


باز مجنوني بيد


باز هم رنگين کمان


باز باران بهار


باز گل مست غرور


باز بلبل نغمه خوان


باز رقص دود عود


باز اسفند و گلاب


باز آن سوداي ناب


کور باد چشم حسود


باز تکرار دعا


يا مقلب القلوب


يا مدبر النهار


حال ما گردان تو خوب


راه ما گردان تو راست


باز نوروز سعيد


باز هم سال جديد


باز هم لاله عشق


خنده و بيم و اميد


عید شما مبارک
 
 


+نوشته شده درپنجشنبه 1390/12/25 ساعت 15:16 با دست خط رز |


ولنتاین

 

                              ولنتاین همه مبارک

 

+نوشته شده دردوشنبه 1390/11/24 ساعت 21:6 با دست خط رز


حسد

یک روز،بی آن که سخنی از غم دل به میان آرم،به تنها کسی که دوستش دارم نوشتم:«و زنی است که تو

 را از جان و دل دوست دارد.

پیرامون خود بنگر،حدس بزن که او کیست. آن گاه پاسخ بده: این جا هستم».

روزی او را دیدم ،به سویش دویدم و فریاد شادی پر اضطرابی را که از دلم برخاسته بود در گلوخاموش کردم.

اما او به خود نگفت«اوست»؟به من هم نگفت«تو یی»!

بی آنکه از خویش نامی ببرم،بدو نوشتم:«روز و شب به یاد تو اشک می ریزم.در انتظار روزی هستم که پرتو

 عشق دیدگان تو را به روی من بگشایدو دل های ما را به هم پیوند دهد».

یک روز مرا دید.دیدگان مرا که هنوز غرق اشک بود دید،اما وقتی که دست لرزان مرا دست گرفت،به خود

 نگفت:«اوست».به من هم نگفت «تویی»!

بی آنکه بگویم:«منم»از نزد او گریختم.راز پنهان را در دل نگاه داشتم،اما غم دل از پایم در افکند.تا روزی

 چند،دیگر اثری از من و راز پنهان من نخواهد بود .شاید آن روز،وی در جست و جوی آن کس که دل به همراه

 او داشت بر سر گورم گذرکند وبا خواندن نام من،به راز دلم پی برد.آن گاه با وحشت به خود بگوید:«او بود»؟

و به من بگوید:«تو بودی»!

+نوشته شده درجمعه 1390/11/21 ساعت 11:6 با دست خط رز |


غم دل

غم درونم را دید و نگرانی دلم را دریافت.دید که چه سان جان من  در تب و عطش می سوزد.می دانست که درد

 من از اوست و درمان من هم از اوست.با این همه،آن قدر نگریست تا دلم پیش چشم او افسرد.نه به ناله های دلم

 گوش داد،نه به تیرهایی که بدان نشسته بود نگریست ،چون گوری خاموش وچون برجی بی حرکت بود.به روح

 او نگریستم و دریافتم که رو به جانب سنگ خارایی برده ام،از آن کسی مدد خواسته بودم که مددکارنبود.جایی

 عشق را جسته بودم که کسی از آن خبر نداشت .هم چون بت پرستان ،در برابر بتی سنگی زانو زده بودم .اما

 هر قدر تن خود را می دریدم و خون دل می ریختم سود نداشت .زیرا آن خدا که از سنگ خارا بود درد دلم را

 در می یافت.«بعل»من چیزی ندیده و نشنیده ونفهمیده بود.

در پشیمانی تیره بر خاستم و خود را در شرمی تیره تر فرو رفته دیدم.خویشتن را محکوم کردم و از همه

 مردگان دوری گرفتم.چنان به دامان عزلت پناه بردم که آفریده یی را بدان راه نبود،زیرا امید داشتم که آخر در

 گم گشتگی،فراموشی را بیابم.

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده دردوشنبه 1390/10/26 ساعت 17:51 با دست خط رز |


شب یلدا

سلام من دارم چهارشنبه میرم،فکر نکنم دیگه ببینمتون.

فراموشم نکنین وبخاطر تموم بدیهام منو ببخشین

.

.

.

.

.

.

.

.

.

از طرف پاییز!

یلداتون مبارک.




معذرت از همه ی دوستان چند روزه نتونستم بهتون سر بزنم نتم خراب بود شرمنده..

+نوشته شده درسه شنبه 1390/09/29 ساعت 16:6 با دست خط رز |


نظرسنجی

 

۱-یه اسم واسه ی من؟

۲-بهترین ویژگی که دارم؟

۳-بدترین ویژگی که دارم؟

۴-بهترین خاطرت از من؟

۵-جمله ای که تا حالا بهم نگفتی؟

+نوشته شده درجمعه 1390/09/11 ساعت 20:30 با دست خط رز |


             

               فرارسیدن ماه محرم به شما دوستان تسلیت میگم

+نوشته شده دریکشنبه 1390/09/06 ساعت 19:26 با دست خط رز |


اعتراف

همیشه بیم داشتن،همیشه امیدوار بودن،همیشه یاد از خاطرات گذشته

کردن،همیشه نالیدن،همیشه هوسی تازه کردن وهرگز راضی نبودن،در

طلب لذات دروغین آه کشیدن وهرگز سراغ حقیقتی که در دل هرکس

نهفته است نرفتن،خود را گاه بیش تر وگاه کم تر از ارزش واقعی،ارزش

دادن،تنها در ساعات رنج و غم ،خویشتن را شناختن و ماهیت زندگانی بر

باد رفته و بی جا تلف شده را فقط در لب گور دریافتن،این است مفهوم

وجود انسان ،یا لااقل این است مفهوم وجود من!


با این همه من یک افتخار حقیقی در زندگی دارم،این افتخار را دارم که

هرگز سراغ پول و شهرت دروغین نرفتم،و هیچ وقت سر تسلیم جز بر

آستان عشق فرود نیاوردم.


همیشه عشق مرا از خود دور کرد و عطش نام نیک به خودم باز آورد. اما

عشق و افتخار تا کنون هیچ کدام جز غم دل نصیبم نکرده اند.


+نوشته شده درپنجشنبه 1390/08/26 ساعت 13:29 با دست خط رز |


گریه

بگذار در این شب تارِ،در دل صحرای بی کران بگریم.کاروان در این

منزل رخت افکنده واشتران و شتربانان در خواب رفته اند.تنها در

نزدیک من بازرگانی ارمنی شب زنده داری میکند تا در خاموشی

شب به حساب سود وزیان خویش رسد.من نیز شب زنده دارم،اما

حساب فرسنگ هایی را می کنم که مرا از دلبرم جدا کرده است.

بگذار بگریم،زیرا گریه غم از دل می برد و زنگ از آیینه روح مردان می

زداید. 

 

 

+نوشته شده دردوشنبه 1390/08/16 ساعت 23:7 با دست خط رز |


  عید قربان و عید غدیر بر همه ی دوستان و سید و سادات ها مبارک باد

+نوشته شده دریکشنبه 1390/08/15 ساعت 21:4 با دست خط رز |


سالروز ازدواج حضرت علی (ع) وحضرت فاطمه (س) را به شما تبریک میگم

+نوشته شده درشنبه 1390/08/07 ساعت 14:43 با دست خط رز |


همان طور که خواسته بودم

غروب شده،محبوب من آهسته آهسته از تپه ی پر گل وپر از خوشه ی گندم،به سمت پایین می آید.

ای عقل،مرا یاری کن تا به دیدار او عنان اختیار از کف ندهم،زیرااو لحظه یی دیگر از کنار خانه ی من خواهد گذشت.

محبوب من،به من نگاه نکن زیرا اگر نگاه تو آن طور که من می خواهم پر مهر و عاشقانه نباشد،از غصه خواهم مرد.محبوب من،با من حرف مزن زیرا اگر صدای تو آن قدر که می خواهم گرم و شیرین نباشد،از غصه جان خواهم داد.

محبوب من،غرق رؤیاهای دور ودراز خود،از برابر خانه ی من گذشت،همان طور که خواسته بودم نگاه نکرد،همان طور که خواسته بودم با من حرف نزد ...واکنون دارم از غصه جان می سپارم!

 

+نوشته شده درچهارشنبه 1390/08/04 ساعت 8:45 با دست خط رز |


ولادت حضرت معصومه (س)وروز دختر بر دختران گل

دنیا مبارک

+نوشته شده درپنجشنبه 1390/07/07 ساعت 12:9 با دست خط رز |


**هر زنی زیباست**

پسرکی از مادرش پرسید:مادر چرا گریه میکنی؟

مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت:نمی دانم عزیزم نمی دانم.

پسرک نزد پدرش رفت و گفت:بابا چرا مامان همیشه گریه میکند؟ او چه میخواهد.

پدرش تنها دلیلی که به ذهنش رسید این بود که:همه زنها گریه می کنند بی هیچ دلیلی

پسرک متعجب شد ولی هنوز از اینکه زنها خیلی راحت به گریه می افتند متعجب بود.

یک بار در خواب دید که دارد با خدا صحبت میکنداز خدا پرسید:خدایا چرا زنها این همه گریه می کنند؟

خدا جواب داد:من زن را به شکل ویژه ای آفریده ام.

به شانه های او قدرتی داده ام تا بتواند سنگینی زمین را تحمل کند.

به دستانش قدرتی داده ام که حتی اگر تمام کسانش دست از کار بکشند او به کار ادامه دهد

واگر همگان ناامید گردند با نگاهی به انها مارا بخشد.

به او احساسی داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزدحتی اگر او را هزاران بار اذیت کنند.

به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارداز خطاهای او بگذردو همواره کنار او باشد.

وبه او اشکی داده ام تا هر هنگام که خواست فرو بریزد.

این اشک را منحصرا برای او خلق کرده ام تا هر گاه که از زیادی ناملایمات به جان امد از ان استفاده کند.

زیبایی یک زن در لباسش-موها-یااندامش نیست زیبایی زن را باید در چشمانش جستوجو کرد زیرا

تنها راه ورود به قلبش آنجاست...

+نوشته شده درشنبه 1390/06/19 ساعت 13:44 با دست خط رز |


سلام بر دوستان عزیز و با معرفتم حالتون خوبه ؟؟شرمنده ی همگی نتم خرابه چندروزه نیستم ولی کامنتاتون رو خوندم همتون رو لینک کردم دوست داشتین منو با اشک عشق بلینکین.بازم شرمنده سر فرصت اپ تون رو میخونم
+نوشته شده دردوشنبه 1390/06/07 ساعت 22:37 با دست خط رز |


سیب سرخ نگاه

ياد دارم كه روزي سيب سرخ نگاهت را از ايينه دزديدم

 

عطر ياس حضورت را ازباغچه دزديدم

 

لبخند زيباي پر مهرت رااز لبانت چيدم

 

ناز نگاهت رابه روي خود گشودم

 

روياي شيرينت راربودم

 

و آن را در باغ وصال رها كردم

 

با گفتن يك كلمه .لبخند زيباي زنده باد در عشق را بر لبانت كاشتم

 

وباغ آرزوها را در دستا ن پر مهرت پروراندم

 

لحظه هاي خوب با تو بودن را در نظرت مجسم كردم

 

و بعد زيبايي هاي دنيا را به تو هديه كردم

+نوشته شده درچهارشنبه 1390/05/19 ساعت 12:5 با دست خط رز |


غمگين....داستان واقعي

بادها رفتندو ما هم میرویم از یادها.......



شهریور ١٣٨١ بود که با یه دختر آشنا شدم . از راه تلفن . آخه اونقدر مغرور

 بودم که هیچ وقت غرور مردونم بهم اجازه نمی داد که از راه متلک بار کردن

 دخترا توی خیابون برای خودم دوست پیدا کنم . هر چند که به خاطر این

 غرور ٣ سال توی غم عشق دختر همسایمون سوختم و با اینکه می

 دونستم اونم منو می خوادولی هیچ وقت به خودم اجازه ندادم که برم

 باهش حرف بزنم . از آخر هم پرید و رفت روی بوم یه نفر دیگه نشست .

 شاید اسم این غرور دیونگی باشه . اما این من بودم . من …



بالاخره بعد از چند سال از آخر ٢١ شهریور با یه دختر مظلوم و معصوم و قد

 کوتاه آشنا شدم . اونقدر دوستش داشتم که وقتی براش خواستگار اومده

بود و من اول بخاطر مشکلات مالی و خانوادگی می دونستم نمی تونم فعلا

 بگیرمش جواب رد بهش دادم نتونستم دوریش رو تحمل کنم یک ماه مونده

 به عقدش بهش گفتم که می خوامش . اما ای کاش می فهمیدم که جواب

 مثبتی که بهم داد از ته دل نبود بلکه از روی احساسات مقطعیش بود .

 احساسی که نیمی از اون در گرو اون یکی رقیب بود . رقیبی که بعد از

 بهم خوردن قرارشون افسردگی گرفت . اما چه میشه کرد ؟ منم این وسط

 عاشق بودم و تقصیری نداشتم .

ماهها با هم خاطرات گوناگونی داشتیم . خاطرات خوب و شیرین . خنده و

 دعوا . قهر و آشتی . منت کشی نوبتی و …

قرار ملاقات ساعت هفت و نیم صبح . از قدم زدن توی آفتاب گرم تابستوت تا

 قدو زدن توی برف و سوز و سرما و بعد هم باز گرما .



به یاد می یارم اون زمانیکه به علت بیماری قلبیش توی بیمارستان بود و من

 در شهر دیگه غمگین و نگران . انگار که واقعا قلب من درد می کرد . به یاد

 می یارم که بعد از چند وقت که ازش خبر نداشتم وقتی باهش صحبت می

 کردم ازروی ضعف و ناتوانی نفسش به شماره افتاده بود و باز هم به یاد

 می یارم زمانیکه روز اولی که دیدمش از شدت معصومیت صداش می

 لرزید . آخه اون مقام چهارم قرائت قرآن رو توی کل کشور در مقطع سنی

 دبیرستان رو به یدک می کشید . اما مگه میشه که همچین آدمی همچون

 آدمی بشه . چی شد که اون شد ؟ زمانیکه من برای تحصیل توی

 شهرستان بودم به اون چه گذشت که معصومیتش رو باد به باد تبدیل کرد ؟


ادامه مطلب
+نوشته شده درپنجشنبه 1390/05/13 ساعت 16:20 با دست خط رز |


داستان کوتاه “نسل انسان”

 

 

روزی دختر کوچولویی از مادرش پرسید:


‘مامان؟ نژاد انسان ها از کجا اومد؟

مادر جواب داد: ‘خداوند آدم و حوا را خلق کرد. اون ها بچه دار شدند و این جوری نژاد انسان

ها به وجود اومد.’

دو روز بعد دخترک همین سوال رو از پدرش پرسید.

پدرش پاسخ داد: ‘خیلی سال پیش میمون ها تکامل یافتند و نژاد انسان ها پدید اومد.’

دختر کوچولو که گیج شده بود نزد مادرش رفت و گفت:مامان؟ تو گفتی خدا انسان ها رو آفرید

 

ولی بابا میگه انسان ها تکامل یافته ی میمون ها هستند…من که نمی فهمم!’

مادرش گفت: عزیز دلم خیلی ساده است. من بهت در مورد خانواده ی خودم گفتم و بابات در

مورد خانواده ی خودش!!!

+نوشته شده دردوشنبه 1390/04/27 ساعت 23:21 با دست خط رز |


سلام بر دوستان عزیز روز جوان بر شما مبارک
+نوشته شده درچهارشنبه 1390/04/22 ساعت 11:5 با دست خط رز |


سلام بر همگی عید مبعث و ولادت محمد

 (ص) بردوستان گرامی تبریک میگم

+نوشته شده درپنجشنبه 1390/04/09 ساعت 17:46 با دست خط رز |


 

 

+نوشته شده درپنجشنبه 1390/04/09 ساعت 17:39 با دست خط رز |


تمام زندگیم را دلتنگی پر کرده است....

دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم

جاري کرد !

 

درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق به قلبم

آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند . 

 

 دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم. 

   

دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که

دوستشان دارم کنده شوم .

 

در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به اتش گناهي که عشق در آن

 سهمی داشت مرا بسوزانند .

 

رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از ....


ادامه مطلب
+نوشته شده درسه شنبه 1390/03/31 ساعت 15:6 با دست خط رز |


0

سلام نوروز همگي مبارك
+نوشته شده درجمعه 1390/01/05 ساعت 19:59 با دست خط رز |


ترس،نابودگر عشق

کنار خیابون ایستاده بود


تنها ، بدون چتر ،

 
اشاره کرد مستقیم ...


جلوی پاش ترمز کردم ،


در عقب رو باز کرد و نشست ،


آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ،


- ممنون


- خواهش می کنم ...


حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و قطره

 های بارون که درشت و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین ،

 
یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو به هم بریزه ،


و اون لحظه ، لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه ماشین

تماشا کرد ،


نفسم حبس شد ، پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز ،

 
- چیزی شده ؟


چشمامو از نگاهش دزدیدم ،


- نه .. ببخشید ،


خودش بود ، شک نکردم ، خودش بود


بعد از ده سال ، بعد از ده سال .... خودش بود .


با همون چشم های درشت آهویی ، با همون دهن کوچیک و لبهای متعجب

 ،
با همون دندونای سفید و درشت که موقع خندیدنش می درخشید و

 چشمک می زد ،

 
خودش بود .


نبضم تند شده بود ، عرق سردی نشست روی تنم ، دیگه حواسم به هیچ

 چی نبود ،


می ترسیدم دوباره نگاهش کنم ، می ترسیدم از تلاقی نگاهم با نگاهش

 بعد از ده سال ندیدن هم ،


دستام و پاهام دیگه به حال خودشون نبودن ،


برف پاک کنا اصلا کار نمی کردن ، بارون بود و بارون ،


پرسید :


- مسیرتون کجاست ؟


گلوم خشک شده بود ،


سعی کردم چیزی بگم اما نمی شد ، با دست اشاره کردم .. مستقیم .


گفت : من میرم خیابون بهار ، مسیرتون می خوره ؟


به آینه نگاه نکردم ، سرمو تکون دادم ،

 
صدای خودش بود ، صدای قشنگ خودش بود ،


قطره اشکم چکید ، چکید و چکید ، گرم بود ، داغ بود ، حکایت از یک داستان

 پرغصه داشت ،


به چشمام جراءت دادم ،


از پشت پرده اشک دوباره دیدمش ، داشت خیابونو نگاه میکرد ،


دهن کوچولوش مثل اون موقع ها نیمه باز بود ، به تعبیر من ، با حالت

متعجبانه ،


چشماش مثل چشم بچه ها پر از سئوال ،


سرعت ماشینو کم کردم ، بغض بد جور توی گلوم می تپید ،


روسریش ، مثل همیشه که حواسش نبود ، سر خورد بود روی سرشو

 موهای مشکیش آشفته و شونه نشده  روی پیشونیش رها بود ،

 
خاطره ها ، مثل سکانس های یک فیلم با دور تند ، از جلو چشمام عبور می

 کرد ،


به خدا خودش بود ،

 
به چشمای خودم نگاه کردم ، سرخ بود و خیس ،


خدا کنه منو نشناسه ، اگه بشناسم چی میشه ، آخه اینجا چیکار می کنه

؟ !


یعنی تنهاست ؟ ازدواج نکرده ؟ ازدواج کرده ؟ طلاق گرفته ؟ بچه نداره ؟

خدای من ... خدای من ....


با لبش بازی می کرد ، مثل اونوقتا ، که من مدام بهش می گفتم ، اینقده

پوست لبتو نکن دختر ، حیف این لبای قشنگت نیست ؟


و اون ، با همون شیطنت خاص خودش ، می خندید ، لج می کرد ،


به یک زن سی و هفت ساله نمی خورد ، توی چشم من ، همون دختر

بیست و هفت ساله بود ، با همون بچه گیای خودش ، با همون خوشگلیای

 خودش ....


زمان به سرعت می گذشت ، قطره های اشک من انگار پایان نداشت ،

بارون هم لجباز تر از همیشه ،


پشت چراغ قرمز ترمز کردم ،


به ساعتش نگاه کرد ،


روسریشو مرتب کرد ، به ناخناش نگاه کردم ، انگار هنوزم مراقب ناخناش

نیست ، دلم می خواست فریاد بکشم ، بغض داشت خفم می کرد ، کاش

میشد از ماشین بزنم بیرون و تموم خیابون رو زیر بارون بدوم و داد بزنم ،

قطره های عرق از روی پیشونیم میچکید توی چشمام و با قطره های اشک

 قاطی میشد و می ریخت روی لباسم ، زیر بارون نرفته بودم اما .. خیس

بودم، خیس ِ خیس ...


چیکار باید می کردم ، بهش بگم ؟ بهش بگم منم کی ام ؟ برگردم و توی

 

 چشاش نگاه کنم ؟ دستامو بذارم روی گونه هاش ؟  می دونستم که منو

خیلی زود میشناسه ، مگه میشه منو نشناسه ،


 نه .. اینکارو نمی تونم بکنم ، می ترسم ، همیشه این ترس لعنتی  کارا رو

 خراب می کرد ،


 توی این ده سال لحظه به لحظه توی زندگیم بود و ... نبود ،


بود ، توی هر چیزی که اندک شباهتی بهش داشت ،


 بود ، پر رنگ تر از خود اون چیز ، زیباتر از خود اون چیز ،


تنهاییم با جستجوی اون دیگه تنهایی نبود ، یه جور شیدایی بود ،


خل بودم دیگه ،


 نرسیدم بهش تا همیشه دنبالش باشم ،


 عاشقی کنم براش ،


 میگفت : بهت نیاز دارم ...


ساکت می موندم ،


 میگفت : بیا پیشم ،


میگفتم : میام ...


اما نرفتم ،


 زمان برای من کند میگذشت و برای اون تند تر از همیشه ،

 
دلم می خواست بسوزم ،


 شاید یه جور خود آزاری که البته بیشتر باعث آزار اون شد ،

 
قصه عشق من افسانه شد و معشوق من ، از دستم پرید ،


مثل پرنده کوچکی که دلش تاب سکوت درخت رو نداشت .


صدای بوق ماشین پشت سر،  منو به خودم آورد ، چراغ سبز شده بود ،


آهسته حرکت کردم ، چشام چسبید روی آینه ، حریصانه نگاهش کردم ،

حریصانه و بی تاب ،


 چرا این اشکای لعنتی بس نمی کنن ،


 آخه یه مرد چهل ساله که نباید اینقدر احساساتی باشه ،


یاد شبی افتادم که برای بدرقه من تا فرودگاه اومد ،


هردوروی صندلی عقب تاکسی نشسته بودیم ،


 و اون تمام مسیر بهم نگاه می کرد ، اشک میریخت و با همون لبای قشنگ

 نیمه بازش ، چشم در چشم ، نگاهم می کرد ،


تا حالا اینقدر مهربونی رو یکجا توی هیچ چشمی ندیده بودم ،


چشماش عاشقانه و مادرانه ، با چشم های من مهربون بود .


شقیقه هام می سوخت ، احساس می کردم هر لحظه ممکنه سکته کنم ،

 قلبم عجیب تند می زد ، تند تر از همیشه ، تند تر از تمام مدتی که توی

 این ده سال می زد ،


- همینجا پیاد میشم .


پام چسبید روی ترمز ، چشمامو بستم ،


- بفرمایین ...


دستشو آورده بود جلو ، توی دستش یک هزار تومنی بود و یک حلقه دور

انگشتش ، قلبم ایستاد ،


با همه انرژیم سعی کردم حرفی بزنم ..


- لازم نیست ..


- نه خواهش می کنم ...


پولو گذاشت روی صندلی جلو ... صدای باز شدن در اومد


و بعد .. بسته شدنش .


خشکم زده بود ، حتی نمی تونستم سرمو تکون بدم .


برای چند لحظه همونطور موندم ،


یکدفه به خودم اومدمو و درماشینو باز کردم ،


تصمیم خودم گرفته بود برای صدا کردنش ،


برای فریاد کردنش ،

 
برای ترکوندن همه بغضم توی این ده سال ،


دیدمش ... چند قدم مونده بود تا برسه به مردی که با چتر باز منتظرش بود ،

 و ... دختربچه ای که زیر چتر ایستاده بود .


صدا توی گلوم شکست ...  


اسمش گره خورد با بغضم و ترکید .


قطره های سرد بارون و اشکهای تلخ و داغم با هم قاطی شد .


رفت ، رفتند توی خیابون بهار ، سه نفری ، زیر چتر باز ...


دختر کوچولو دستشو گرفته بود ، صدای خنده شون از دور می اومد ...


سر خوردم روی زمین خیس ،


صدای هق هق خودم بود که صدای خنده شون رو از توی گوشم پاک کرد ...


مثل بچه ها زار زدم .. زار زدم ...


منو بارون .. ، زار زدیم ،


اونقدر زار زدم تا سه نفریشون مثل نقطه شدن ،


به زحمت خودمو کشوندم توی ماشین ،


بوی عطرش ماشینو پر کرده بود ،


هزار تومنی رو از روی صندلی جلو برداشتم و بو کردم ...


بوی عطر خودش بود ، بوی تنش ، بوی دستش ،


بعد از ده سال ، دوباره از دستش دادم ، اینبار پررنگ تر ، دردناک تر ، برای

 همیشه تر.


خل بودم دیگه ..

 
یعنی این نقطهء پایان بود برای عشق من ؟


نه ..


عاشق تر شده بودم


عاشق تر و دیوانه تر ... چه کردی با من تو ... چه کردی ...

 
بارون لجبازانه تر می بارید

 
خیابان بهار ، آبی بود .


آبی تر از همیشه ...

+نوشته شده دریکشنبه 1389/10/12 ساعت 10:58 با دست خط رز |


هيچكس


داستانی از يك دلباخته ، يك عاشق
عاشقی كه هيچوقت عشق خود را جز از راه چشم لمس نكرد
هيچكس

 

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه های پيانو .

صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد .


روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش خلق می کرد اوج می

 گرفت .


مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های موسيقی خلاصه می

 شد .
هيچ کس اونو نمی ديد .


همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن


همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز می کردن فقط

 براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود .


از سکوت خوششون نميومد .


اونم می زد .


غمناک می زد , شاد می زد , واسه
دلش می زد , واسه دلشون می زد .


چشمش بسته بود و می زد .


صدای موسيقی براش مثه يه دريا بود .


بدون انتها , وسيع و آروم .


يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقی کرد .


يه دختر با يه مانتوی سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود .


تنها نبود ... با يه پسر با موهای بلند و قد کشيده .


چشمای دختر عجيب تکونش داد ... یه لحظه نت موسيقی از دستش پريد و يادش

 رفت چی داره می زنه .


چشماشو از نگاه دختر دزديد و کشيد روی دکمه های پيانو .


احساس کرد همه چيش به هم ريخته .


دختر داشت می خنديد و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .


سعی کرد به خودش مسلط باشه .


يه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن

.
نمی تونست چشاشو ببنده .


هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .


سعی کرد قشنگ ترين اجراشو داشته باشه ... فقط برای اون .


دختر غرق صحبت بود و مدام می خنديد .


و اون داشت قشنگ ترين آهنگی رو که ياد داشت برای اون می زد .


يه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست .


چشاشو که باز کرد دختر نبود .


يه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .


ولی اثری از دختر نبود .


نشست , غمگين ترين آهنگی رو که ياد داشت کشيد روی دکمه های پيانو .


چشماشو بست و سعی کرد همه چيزو فراموش کنه .


....
شب بعد همون ساعت


وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو ديد .


با همون مانتوی سفيد


با همون پسر .


هردوشون نشستن پشت همون ميز و مثل شب قبل با هم گفتن و خنديدن .


و اون برای دختر قشنگ ترين آهنگشو ,


مثل شب قبل با تموم وجود زد .


احساس می کرد چقدر موسيقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه .


چقدر آرامش بخشه .


اون هيچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای

کشيده شو روی پيانو بکشه

.
ديگه نمی تونست چشماشو ببنده .


به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسيقی

 پر می کرد .
شب های متوالی همين طور گذشت .


هر روز سعی می کرد يه ملودی تازه ياد بگيره و شب اونو برای اون بزنه .


ولی دختر هيچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد .


ولی اين براش مهم نبود .


از شادی دختر لذت می برد .


و بدترين شباش شبای نيومدن اون بود .


اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگيزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می

 داد و توی خودش فرو می رفت .


سه شب بود که اون نيومده بود .


سه شب تلخ و سرد .


و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .


دوباره نت های موسيقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشيد و صدای موسيقی با قطره های اشکش مخلوط می شد .


اونشب دختر غمگين بود .


پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ريخت .


سعی کرد يه موسيقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود .


دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه .


ولی تموم اين نيازشو توی موسيقی که می زد خلاصه می کرد .


نمی تونست گريه دختر رو ببينه .


چشماشو بست و غمگين ترين آهنگشو


به خاطر اشک های دختر نواخت ....


همه چيشو از دست داده بود .


زندگيش و فکرش و ذکرش تو
چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود .


يه جور بغض بسته سخت


يه نوع احساسی که نمی شناخت


يه حس زير پوستی داغ


تنشو می سوزوند .


قرار نبود که عاشق بشه ...


عاشق کسی که نمی شناخت .


ولی شده بود ... بدجورم شده بود .


احساس گناه می کرد .


ولی چاره ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط برای اون

می زد .
...
يک ماه ازش بی خبر بود .


يک ماه که براش يک سال گذشت .


هيچ چی بدون اون براش معنی نداشت .


چشماش روی همون ميز و صندلی هميشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت .


و صدای موسيقی بدون اون براش عذاب آور بود .


ضعيف شده بود ... با پوست صورت کشيده و چشمای گود افتاده ...


آرزوش فقط يه بار ديگه


ديدن اون دختر بود .


يه بار نه ... برای هميشه .


اون شب ... بعد از يه ماه ... وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با

انگشتاش به پيانو جون می داد دختر


با همون پسراز در اومد تو .


نتونست ازجاش بلند نشه .


بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش .


بغضش داشت می شکست و تموم سعيشو می کرد که خودشو نگه داره .


دلش می خواست داد بزنه ... تو کجايي آخه .


دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به ريخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو

جمع کنه و فقط برای ورود اون

 
و برای خود اون بزنه .


و شروع کرد .


دختر و پسرهمون جای هميشگی نشستن .


و دختر مثل هميشه حتی يه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد .


نگاهش از روی صورت دختر لغزيد روی انگشتای اون و درخشش يک حلقه زرد

چشمشو زد .


يه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سينه اش لغزيد پايين .


چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زير نگاه سنگين آدمای دور

 و برش حس کرد .


سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .


سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد .


- ببخشيد اگه ميشه يه آهنگ شاد بزنيد ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان

داره ؟
صداش در نمي اومد .


آب دهنشو قورت داد و تموم انرژيشو مصرف کرد تا بگه :


- حتما ..
يه نفس عميق کشيد و شاد ترين آهنگی رو که ياد داشت با تموم وجودش


فقط برای اون


مثل هميشه


فقط برای اون زد


اما هيچکس اونشب از لا به لای اون موسيقی شاد


نتونست اشک های گرم اونو که از زير پلک هاش دونه دونه می چکيد ببينه


پلک هايي که با خودش عهد بست برای هميشه بسته نگهشون داره

 
دختر می خنديد


پسر می خنديد


و يک نفر که
هيچکس اونو نمی ديد
آروم و بی صدا


پشت نت های شاد موسيقی


بغض شکسته شو توی سينه رها می کرد

+نوشته شده درجمعه 1389/09/12 ساعت 16:36 با دست خط رز |


غروب

چشمای منتظر به پیچ جاده دلهره های دل پاک و ساده ، پنجره ی باز و

غروب پاییز نم نم بارون تو خیابون خیس .

یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من میکوبه سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه

 ، غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده برام یه یادگاریه جز اون چیزی

 نمونده...

 چشمای منتظر به پیچ جاده دلهره های دل پاک و ساده پنجره ی باز و

غروب پاییز نم نم بارون تو خیابون خیس .

 یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من میکوبه سهم من از با تو بودن غم تلخ

 غروبه ، غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده برام یه یادگاریه جز اون

چیزی نمونده...

تو ذهن کوچه های آشنایی پرشده از پاییز تن طلایی تو نیستی و وجودم و

گرفته شاخه ی خشک پیچک تنهایی!

یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من میکوبه سهم من از با تو بودن غم تلخ

غروبه...

غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده برام یه یادگاریه جز اون چیزی

نمونده...

تو ذهن کوچه های آشنایی پرشده از پاییز تن طلایی تو نیستی و وجودم و

گرفته شاخه ی خشک پیچک تنهایی!

یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من میکوبه سهم من از با تو بودن غم تلخ

غروبه...

غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده برام یه یادگاریه جز اون چیزی

 نمونده...

+نوشته شده درجمعه 1389/09/12 ساعت 15:45 با دست خط رز |


+نوشته شده درپنجشنبه 1390/04/09 ساعت 17:33 با دست خط رز |


سلام بر دوستان گرامی خوبید ممنون که بهم سر زدید شرمنده همگی که نتونستم بهتون سر بزنم نتم خراب بود
+نوشته شده درپنجشنبه 1390/03/19 ساعت 15:49 با دست خط رز


انتظار......

 

 

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

 میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !

تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!

تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !

 براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد

و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد

 تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم

 از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم

 

+نوشته شده درسه شنبه 1389/09/09 ساعت 19:7 با دست خط رز |